خرید بک لینک
یک روز آنقدر به روییدن موهای سفید، به چین خوردن پوست و خش دار شدن صدا عادت می کنی که یادت می رود پیر شده ای... تنها از اینکه هیچ چیزی تو را نه انقدر غمگین می کند که شکسته شوی و نه چیزی آنقدر خوشحالت می کند که پر دربیاوری و بروی خواهی دانست که دیگه به سراشیبی دنیا نزدیک شدی.... در آینه به خود نگاه می کنم... موهای بلند شده ی نا منظم، ریش های نا مرتبی که لا به لای رنگ بورشان رنگ سفید هم پیدا شده و چشم ها... چشم هایی که حالا از پشت یک ویترین شیشه ای به من زل زده اند... دست هایی آرام سراغ صورت در آینه می آیند... از حرکتشان بهت و حیرت می چکد... آرام روی گونه ها می لغزند و به سمت لبها سر می خورند ... چندین و چند سال است این هر روز با تعجبی بیشتر به وارسی این حجم از قتل عام تصویر جوانی دست می زند... خنده هایم را ... گریه هایم را ... و اینکه روزی این گونه، فرودگاه لبانی بود که دوستم می داشتند .... حالا انگشت ها موجود خزنده ای لابه لای دشت بور و سفید چانه ام هستند ...پوزخند می زند ... چراغ را خاموش می کنم ... او می رود ...روز های نبودنت مرا پیر نخواهد کرد! شکسته شده ام، خوشحالم کن .... + نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:17&nbsp توسط برهوت  | 

برچسب: نویسنده: رضا سلیمانی تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 20:58

صفحه بندی